رسم این دنیا عجیب است، بیا برگردیم

هر روز ِ زندگی آشوب است
باید با آن ساخت
ستیزه جوئی هایم را در پریشانی بیان می کنم.
چهره حقیقت،
هیچ چیز به اندازه آن خو گرفتنی نیست
هیچکس مرا دستِ کم نمیگیرد...
پی نوشت:چه قدر دوست داشتم تو این نمایشگاه خط توام بودی.یادته؟از پارسال منتظر این نمایشگاه بودم.حالا که نیستی لااقل دعا کن برام که اول بشم
گریه هام که میریزن رو دست لحظه ها...
این وسط بعضی هاشون گم میشن...
تو یه قطره اشک ندیدی...
که تنهائیشو فریاد میزد؟
یک فرصت دوباره نمانده تا بازهم کنار تو باشم؟
یا مرگ با اشد مجازات یا باز هم کنار تو باشم
تقویم را دوباره نوشتم تا در خطوط صفحه آخر
یک روز یک ثانیه تنها باز هم کنار تو باشم
امشب تمام حجم خودم را از روی پشت بام تکاندم
خالی تر از همیشه شدم تا باز هم کنار تو باشم
بالای سقفهای شکسته جایی برای خلوتمان هست؟
تا گم کنم تمام خودم را باز هم کنار تو باشم...
حالا که روی چوبه دارم از هرچه هرچه هرچه که دارم
من حاضرم که بگذرم اما باز هم کنار تو باشم
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم
که از من عاشق تر باشد و از من مهربان تر برای تو
من تو را به کسی هدیه می دهم
که صدای پای تو را از هزاران فرسخ راه دور
در خشم .. در مهربانی .. در دلتنگی .. در هزار همهمه دنیا
یکه و تنها بشناسد.
***
من تورا سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم
که راز گل مریم و تمام سخاوت های
معصومانه این گل عاشق را بداند
و ترنم دلپزیر هر اهنگ .. هر نجوای کوچک
برایش یاداور یک خاطره مشترک باشد
***
او باید از رنگین کمان چشمان تو
مغرب نو . مشرق نو بنیان کند
***
او باید از رنگین کمان چشمان تو
تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابیست؟
یا آن دلی که من برایش می میرم
سرد و بارانیست؟
***
--ای بهانه زنده بودنم--
تورا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم
که پس از هزاران بار دیدن تو
قلبش باز هم به دیوانگی و بی پروایی
اولین نگاه من بتپد
همانطور عاشق .. همانطور مبهوت
آیا کسی پیدا خواهد شد ؟!
از من عاشق تر .. از من بی تاب تر برای تو ...؟!
در آنسوی خط زمان ، تو را خواهم دید
در تو جاری خواهم شد
مثل باران بر رود
و برایت خواهم گفت
آنچه که هنوز نگفته ام
آنچه که در دالان بی انتهای احساسم پنهان است
خواهم گفت
و تمام عشقم را نشانت خواهم داد
و در کنار تو ،به خاطر دستهایت شعری خواهم سرود
شعری که هنوز توان سرودنش را نیافته ام
شعری که حماسه پیوند خواهد شد و سرآغاز فصل جاودانگی
و به خاطر دستانت شمعی خواهم افروخت به اندازه خورشید
و تو تمامی عشقم را خواهی دید و من تو را
و این سرآغاز فصل جاودانگیست
مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنو شيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نو مبارک

نقاشی کن عکس خورشید را
و در پشت پنجره سرد تنهائیم بگذار
تا که بر من بتابد
و روح یخ بسته ام را حرارتی جاودانه ببخشد
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت نقاشی کن
امواج آبی دریا را تا ماهی کوچک قلبم
در آن آرامش آبی از حس بی تابی رها گردد
نقاشی کن اسب چاووش عشق را
تا مرا برد آنجا که فقط
تو باشی و من باشم و عشق و نور
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب بزرگ مهربانت
نقاشی کن نم نم باران را
تا شوره زار خشک دلتنگیم دشتی سرسبز گردد، آشیان شقایقها
نقاشی کن سایه بان امنیت را
تا در زیر آن ببافم فرشی از جنس آرامش
و بنشینم در انتظار تو
نقاشی کن عکس خوشبختی را
و بر دیوار زندگیم بیاویز
بر قلب سفیدی به سفیدی قلب بزرگ مهربانت
نقاشی کن کوهی بلند را
تا بر قله آن کوه بلند
در گوش آسمان بخوانم که
آه من چقدر خوشبختم،خوشبخت
مهتاب می میرد
رنگین کمان می شکند
یخ آب میشود
مرد ولی
هماره ایستاده
به دلت فکر کن
به آغازی که از آن آمده ای
و دراین دوباره آغازیدن
یا برای درد آغوش باز کن
یا زندگی را با عشق باور کن
تا مشامم را پر از بوی خیس خاک باران خورده کند
و آسمان ابری تیک تاک لحظات را
در لابه لای ترانه های بارانی اش گم کند
میدانی؟
میدانم که دوباره مست خواهم شد
میدانی؟
مستی حس شناوری است ، در تمام کوچه های شهری
که حتی آسمانش دودی است
و آن وقت شهرت ، دیارت ، زمین و هرچه هست را
نیست می بینی
و فقط نگاه زلال کودکی در آغوش لطیف مادرک
پنجره پروازت تا هرچه هست خواهد شد
آنگاه بشکن زدنهای دانه های باران
تیک تاک لحظاتت خواهد بود
و حس لطیفی تو را درآغوش خواهد داشت،
که دیگر همه را دوست خواهی داشت
حتی اگر دوست داشتنی نیستند
و آن وقت همه تو را آرزو خواهند کرد
با نگاهی که همه را محو خواهد کرد
قلب هائی که به نگاهت می تپند را
در باز خواهی کرد که مهمان قلبت باشند
تازه آنوقت می چشی که زندگی زیباست
و از این که آمده ای تا مدتی باشی
تا این تپش ها موسیقی لحظاتت باشند ،
شاد خواهی بود
و خود را تازه خواهی یافت
و خود را عاشقی خواهی یافت
که همه عاشقها ، عاشقش هستند
بوی خیس باران را فراموش مکن،
از دست مده
میدانی؟
امروز به آرزوی چند روز پیش می نگرم
که اکنون سپید و خاکستری آسمان شهرم را نوازش می کند
میدانم در انتظار بغض من است تا ببارد
هنوز تا اوج اندکی باقیست
میدانی؟
میدانم یکی از همین شبها مست خواهم شد.
پی نوشت:دلم میخواد تا ته دنیا بدوم.کاش ته دنیا معلوم بود.کاش توانش بود
بغض فریادیم
سقف والای مرز آزادیم
ما ستونهای سخت بنیادیم
گندم سبز دشت آبادیم
من و تو با هم از بهارانیم
ابر و بارانیم
جنگل سبز سرودارانیم
در تن گلها نطفه عطریم
نقطه عطفیم
با هم نور خورشیدیم ، صبح امیدیم
بی هم شب تاریکیم، راه باریکیم
که به پرتگاه سخت نابودی بس چه نزدیکیم
من و تو با هم مثل یک کوهیم
سرنشینان کشتی نوحیم
بی هم تن بی روحیم
من و تو بی هم آنقدر هیچیم ، آنقدر خالی
نه به دل قیلی نه به سر قالی
زخمی دست باد پائیزیم
از غم و از درد هر دو لبریزیم
من و تو بدتر از اینها گر زمین افتیم ،
باز برخیزیم
من و تو بی هم گرچه موجودیم ،
گر زمین افتیم ، هر دو نابودیم
لیک ما با هم هر دو پابرجا ، هر دو در سودیم
بشکن این جام پوچ پایان را
چشم خود باز کن
دفتر عشق را زین پس آغاز کن
پا اگر بسته آسمان باز است
قصد ، پرواز است

بیا هوا را شست و شو دهیم از این دوده های بی کسی.
نفس های تو به در و دیوار دلتنگی عشق می پاشد
بیا امروز به جان فاصله بیفتیم.
تقدس نام تو ترک خوردگی های قلب مرا تبرک می بخشد.
امروز روز دست های ماست.
بیا به اندازه ۲۴ ساعت برای دردهایمان مرض فراموشی بگیریم.
برای تو تمام لبخند های من
روز ما مبارک
دست هایتان پر از عشق و بدون فاصله
سایه عشق بر سرتان مستدام
بیراهه هائی را که رفته ایم به گذشته بسپار
و گذشته را به باد
راه زندگی برای هیچ کس رو به گذشته نبوده است
زندگی در فرداست که ادامه دارد
نه در دیروز!
تنها فراموش مکن
این حقیقتی است
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید
و لیموهائی ترش تا شربتی گوارا فراهم شود
و روزهائی در زحمت تا از ما انسانهائی تواناتر بسازد
همه چیز دوباره خواهد درخشید
زود خواهی دید


اینم از گروه سرود: اینم گروه ارکستر:
چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولدت مبارک ، تولدت مبارک
بهار امیدی ، همه سروری ، تولدت مبارک ، تولدت مبارک

و حالا نوبت فوت کردن شمعها و آرزو :
![]()
اینم از هدیه ویژه من به نرگس جون:

شادی و خرسندی تمام لحظاتت را آرزومندم
پس به شادی بیندیش و به شادی زندگی کن
امیدوارم به آرزوها و امیدت برسی

سلام به همه دوستان و مخصوصاً طرفداران و دوستداران نرگس خانوم گل و عزیزمتولد نرگس عزیز ۲۳ دیماه ولی چون تو ماه محرمه به احترام این ماه ما زودتر تولد نرگس جون رو تبریک
میگیم

تولدت مبارک نرگس عزیزم

بساط کهنه غم را،بچینم از وجود خویش.
دلم می خواهد از امروز
کلید زندگی را از قدمهای تو برگیرم
قل و زنجیر را از دست و پای خویش، برچینم
بخندم،
تا بخندانم دل وامانده را،
در چارچوب سینه پردرد.
ز چشمان تو که یک آسمان آبیست
نقوش ذهن خود را پر کنم از رنگ
و تصویری بسازم از دو چشم تو
ببندم بر اطاق روشن قلبم.
دلم میخواهد از امروز
همان باشم که می خواهی
همان باشی که من خواهم
تو باشی تا که من باشم
بمانی تا که من مانم.
دلم میخواهد از امروز
چنان با تو بیاغازم
چنان با تو درآمیزم و بر دامانت آویزم
که تا قرن است و خوشبختی،
نیانجامد به پایانی.

نمی دانم کدامین روز
کدامین وقت می آیی
ولیکن خوب می دانم
که می آیی
و من سرشار ازین دیدار،
و من لبریز ازین دیدار،
تمام لحظه های بی تو بودن را،
تمام دلتنگی این قلب عاشق را برایت بازگو خواهم کرد.
ولی نه،
خوب می دانم
خودم را خوب می شناسم
که من سرشار ازین دیدار،
که من لبریز ازین دیدار،
خودم را در تو و چشمان زیبایت،
گم خواهم کرد
و سرشار از تو خواهم شد
تا فراسوی ایمان دوستت دارم
مریم
رنگین کمان می شکند،
یخ آب می شود،
مرد ولی،هماره ایستاده
به دلت فکر کن
به آغازی که از آن امده ای
به تمام آنچه در دست داری
و در این دوباره آغازیدن
یا برای درد آغوش باز کن
یا زندگی را با عشق باور کن
میان قلبت خالی است؟!
خرده های شکسته قلبم را
در خالی قلبت
بارها و بارها خواهم دوخت
قلبت با وصله هائی از تکه قلبم
برای مهرورزی،در سینه ات خواهد تپید
تو کینه را کنار خواهی زد
و من
با آسودگی
چشمانم را
برای همیشه
خواهم بست
ترک خورد از
صدای پر حرف سکوت.
ولی در قلبم،
عشق سخنی جاودانیست
با تو هستم،با تو
ای رفیقی که نداری امید
نا امیدانه بخند
دل به دنیا مسپار
زندگی کاروانیست که هر روز
ناله کنان از بر چشم زمان می گذرد
دیده ات را بگشای
کاروان رفت
تو از قافله دوری ای دوست
خاک را باور کن
ای نهالی که نداری امید،
نا امیدانه بمان،
چون من خسته دل و شوریده
خاک مرکز یک جنبش و برخاستن است
هر نهالی ز نهال دگر است
هر امیدی ز امید
طوق تنهائی را
ز گلویت بگشای
فکر یارانت باش
عشق تو رفت که رفت
هستی ات را که نبرد
فرض کن
باغبان بودی و او یک گل ناز
دست غیبی زد و یکباره بریخت
فرض کن
آهوی دشت بود و تو صیاد
لحظه ای چند گرفتی
ز کمند تو گریخت
دستهایت پاک است
هر شبانگاه به منزلگه یکتا برسان
خاک دل را بزدای،خویشتن را بسپار دست زمان.
می آید پائیز من.باز باران با ترانه...پائیز رنگارنگ.با حیرت می پرسند در این فصل غم گرفته خزانی،در این فصل مرگ،رنگین کمانی که به توصیف نشسته ای بر کدامین افق می درخشد؟اما این فصل تولد من است و مگر نه اینکه هر تولد مرگی است بر دوره ای و عمری؟
من زاده خزانم،زاده عریانی.شاید همین است که حقیقت را می خواهم بی پرده.حقیقت بی برگی درختان.
نمادهای آرامش را عمری دوره کرده ام.خوابیدن زیر برف لذت بخش تر از خوابیدن زیر سایه است.چون پوشیده شدن از پوشاندن ساده تر شد.تابستان نفسم تاب نمی آورد
بیست و پنجمین گردش خزان است که می بینم.چند صبح دیگر باید به انتظار تو ماند؟

می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم

حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم

آنگونه که هیچ کس تا کنون چنین نکرده باشد

می خواهم که هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم

نه اکنون،بلکه هر زمان که خودت می خواهی

می خواهم رفیق شفیقت باشم

در آن زمان که آهنگ نبرد کنی،

در کشاکش مبارزه با زندگی

برایت دعا می کنم

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای

امروز،فردا و فرداهای دیگر

تا آخرین لحظه حیاتم

می پرسی چرا؟

زیرا تو نیز بهترین دوستی بوده ای که تا کنون داشته ام






تنهائیت را به شقایقها گفتی و مهربانی را بر بال کبوتران نوشتی و به سمت ما پرواز دادی.
تو همان مسافر غریبی که سیب را فهمیدی و آب را معنا کردی.
تو همان دوره گرد آشنائی که سکوت شهر را به آواز شقایقها پیوند دادی.
شعرهایت را نفهمیدند و با تو نامهربان بودند
چه بی تفاوت بود برای مادر من غربت مدام کلاغ!
چرا نمی دانست
کلاغ خواب مرا با خودش کجا برده
چرا نمی پرسید؟
و من از اول هر قصه به یاد او بودم
کلاغ قصه دیروز تو باز در راهی؟
به خانه ات نرسیدی هنوز؟
چقدر پیر شدی
کجاست عاقبت این همه سفر کردن؟
کلاغ !
اول آوارگیت یادت هست؟
چرا تو را برای همیشه کلاغ پر کردند؟
کبوتران بودند,عقابها بودند و نیز کرکسها
تو را برای چه این گونه در به در کردند؟
سیاه معمولی!
به جر تو هر که پری داشت,لانه ای هم داشت.
همیشه قصه به سر می رسید
چه بی تفاوت بود برای مادر من غربت مدام کلاغ!
توئی که سرشارترین نگاهم همواره پیشکش توست
توئی که زیباترین لبخندم همواره هدیه توست
توئی که صادقانه ترین سخنانم را بی کم وکاست برایت بازگو میکنم
توئی که ساده ترین خواسته هایم را بی کم و کاست از تو میخواهم
توئی که ذره ذره تمامی وجودم را تسخیر خود ساختی
توئی که در تمام وجودم شور و عشق پدید آوردی
توئی که هر لحظه بودنت مرا آرامش است
توئی که تمام زندگی منی
توئی که شب را برایم ستاره آوردی
توئی که هرگز لحظه ای از خاطرم دور نبوده ای
توئی که می خواهمت
توئی که نباشی میمیرم
توئی که همه منی
منی که بی تو هیچم
بی تو هیچم
بی تو هیچم