مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنو شيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نو مبارک

نقاشی کن عکس خورشید را
و در پشت پنجره سرد تنهائیم بگذار
تا که بر من بتابد
و روح یخ بسته ام را حرارتی جاودانه ببخشد
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت نقاشی کن
امواج آبی دریا را تا ماهی کوچک قلبم
در آن آرامش آبی از حس بی تابی رها گردد
نقاشی کن اسب چاووش عشق را
تا مرا برد آنجا که فقط
تو باشی و من باشم و عشق و نور
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب بزرگ مهربانت
نقاشی کن نم نم باران را
تا شوره زار خشک دلتنگیم دشتی سرسبز گردد، آشیان شقایقها
نقاشی کن سایه بان امنیت را
تا در زیر آن ببافم فرشی از جنس آرامش
و بنشینم در انتظار تو
نقاشی کن عکس خوشبختی را
و بر دیوار زندگیم بیاویز
بر قلب سفیدی به سفیدی قلب بزرگ مهربانت
نقاشی کن کوهی بلند را
تا بر قله آن کوه بلند
در گوش آسمان بخوانم که
آه من چقدر خوشبختم،خوشبخت
شنیده ام حال مرا پرسیدی.
کسی نگفت.
قاصدکی از آن سوی فاصله خبر آورد.
می گفت لحظه ای به یاد من بودی.
احوالات من خوبست
دلمشغولی چندانی ندارم
آشفتگی خاصی نیست فقط
سر دل به عشق گرم است.
جای تو خالی اینجا
همه چیز خوب است.
شبها دیگر
غریبی نمی کنم با ماه.
پریشانی رخت بربسته از تنم
گله دیگر ندارد احساسم.
اشک، پنهانی نمی ریزد به دامانم.
درد را اقتضا نمیکند
منطق عشق من دیگر.
با غم جدایی ندارم سر جنگ
گوش فلک را
کر نمی کنم که چرا... .
جای تو خالی
روزها آفتابیست
ابر هم اگر باشد،
باز هم شب من مهتابیست.
من دیگر نمی گویم به خدا
که چرا دست مرا،
عشق من کرد جدا.
قسمت ما هر چه که هست
هر کجا باشی و باشم
سر سجاده برایت
من دعا می کنم هر شب.
راستی تو چه می کنی بی من؟
ایام تو هست، بر کام دل؟
روزگار می چرخد
بر وفق مرادت آیا؟
آه نمی دانم هیچ.
اگر امشب قاصدکی
روی افکار تو نشست
در جواب لحظه ایی که به یادم بودی
حرف هایش را بشنو
اخبار احوالات منست.
نرگس
مهتاب می میرد
رنگین کمان می شکند
یخ آب میشود
مرد ولی
هماره ایستاده
به دلت فکر کن
به آغازی که از آن آمده ای
و دراین دوباره آغازیدن
یا برای درد آغوش باز کن
یا زندگی را با عشق باور کن
تا مشامم را پر از بوی خیس خاک باران خورده کند
و آسمان ابری تیک تاک لحظات را
در لابه لای ترانه های بارانی اش گم کند
میدانی؟
میدانم که دوباره مست خواهم شد
میدانی؟
مستی حس شناوری است ، در تمام کوچه های شهری
که حتی آسمانش دودی است
و آن وقت شهرت ، دیارت ، زمین و هرچه هست را
نیست می بینی
و فقط نگاه زلال کودکی در آغوش لطیف مادرک
پنجره پروازت تا هرچه هست خواهد شد
آنگاه بشکن زدنهای دانه های باران
تیک تاک لحظاتت خواهد بود
و حس لطیفی تو را درآغوش خواهد داشت،
که دیگر همه را دوست خواهی داشت
حتی اگر دوست داشتنی نیستند
و آن وقت همه تو را آرزو خواهند کرد
با نگاهی که همه را محو خواهد کرد
قلب هائی که به نگاهت می تپند را
در باز خواهی کرد که مهمان قلبت باشند
تازه آنوقت می چشی که زندگی زیباست
و از این که آمده ای تا مدتی باشی
تا این تپش ها موسیقی لحظاتت باشند ،
شاد خواهی بود
و خود را تازه خواهی یافت
و خود را عاشقی خواهی یافت
که همه عاشقها ، عاشقش هستند
بوی خیس باران را فراموش مکن،
از دست مده
میدانی؟
امروز به آرزوی چند روز پیش می نگرم
که اکنون سپید و خاکستری آسمان شهرم را نوازش می کند
میدانم در انتظار بغض من است تا ببارد
هنوز تا اوج اندکی باقیست
میدانی؟
میدانم یکی از همین شبها مست خواهم شد.
پی نوشت:دلم میخواد تا ته دنیا بدوم.کاش ته دنیا معلوم بود.کاش توانش بود
بغض فریادیم
سقف والای مرز آزادیم
ما ستونهای سخت بنیادیم
گندم سبز دشت آبادیم
من و تو با هم از بهارانیم
ابر و بارانیم
جنگل سبز سرودارانیم
در تن گلها نطفه عطریم
نقطه عطفیم
با هم نور خورشیدیم ، صبح امیدیم
بی هم شب تاریکیم، راه باریکیم
که به پرتگاه سخت نابودی بس چه نزدیکیم
من و تو با هم مثل یک کوهیم
سرنشینان کشتی نوحیم
بی هم تن بی روحیم
من و تو بی هم آنقدر هیچیم ، آنقدر خالی
نه به دل قیلی نه به سر قالی
زخمی دست باد پائیزیم
از غم و از درد هر دو لبریزیم
من و تو بدتر از اینها گر زمین افتیم ،
باز برخیزیم
من و تو بی هم گرچه موجودیم ،
گر زمین افتیم ، هر دو نابودیم
لیک ما با هم هر دو پابرجا ، هر دو در سودیم
بشکن این جام پوچ پایان را
چشم خود باز کن
دفتر عشق را زین پس آغاز کن
پا اگر بسته آسمان باز است
قصد ، پرواز است