بساط کهنه غم را،بچینم از وجود خویش.
دلم می خواهد از امروز
کلید زندگی را از قدمهای تو برگیرم
قل و زنجیر را از دست و پای خویش، برچینم
بخندم،
تا بخندانم دل وامانده را،
در چارچوب سینه پردرد.
ز چشمان تو که یک آسمان آبیست
نقوش ذهن خود را پر کنم از رنگ
و تصویری بسازم از دو چشم تو
ببندم بر اطاق روشن قلبم.
دلم میخواهد از امروز
همان باشم که می خواهی
همان باشی که من خواهم
تو باشی تا که من باشم
بمانی تا که من مانم.
دلم میخواهد از امروز
چنان با تو بیاغازم
چنان با تو درآمیزم و بر دامانت آویزم
که تا قرن است و خوشبختی،
نیانجامد به پایانی.

وجب به وجب اين جدايي را متر كن
فاصله ها كولاك كردند
از درد دوري كه بگذري
وسع تنهايیم را بگو
قابل شماره نيست.
نرگس
آينه ها مرا در خويش بشكستند مشق هاي عشق خط خوردند
رو به غربت ماند چشمان اشك آن روز كه تو را از كنار من بردند
نرگس
نمی دانم کدامین روز
کدامین وقت می آیی
ولیکن خوب می دانم
که می آیی
و من سرشار ازین دیدار،
و من لبریز ازین دیدار،
تمام لحظه های بی تو بودن را،
تمام دلتنگی این قلب عاشق را برایت بازگو خواهم کرد.
ولی نه،
خوب می دانم
خودم را خوب می شناسم
که من سرشار ازین دیدار،
که من لبریز ازین دیدار،
خودم را در تو و چشمان زیبایت،
گم خواهم کرد
و سرشار از تو خواهم شد
تا فراسوی ایمان دوستت دارم
مریم
هيجان فردا را باش!
چه صبر اندكي دارد!
طعنه زنان امروز را دك مي كند!
گرماي دست هايم ارزاني دست هايش.
فردا نترس
تو خواهي آمد او نيز هم
قلب هاي ما تا هميشه با هم است.
ديدني ست آوار شب گريه هاي من روي كاغذهاي دلتنگي
آه چه سرگيچه هاي مداومي.
سوزي غريب چنگ مي زند حنجره ام را.
عجبي نيست از اين ثانيه هاي بي فانوس
باز ياد تو بر اعصاب من حمله كرده است.
نرگس