واژه مطرود حافظه ات، نام منست.
خط قرمز كشيده اي
روي تصوير من در ذهنت.
و من امروز محو تر از ديروز
پيش چشمان تو رنگ مي بازم.
چه گرد و خاكي است
روي تابوت خاطراتمان.
روزهاست تشيع مي كنم لبخند هاي تورا.
من عزادارم
لحظه هايم سياه مي پوشند هنوز.
ماتم از دست دادن دست هايت
خدشه بر اعتبار عشقم مي زند.
آه چه صبوري بغض من.
از كف احساست مي رود عشقم
قاصدك ها خبر از رفتنت مي دهند.
روبر مي گرداني از من
نگاهت مي كنم
گويي سالهاست كه رفته ايي.
نرگس
بنگر مرا
غرق بي تو بودنم.
بازگرد
غرق با تو بودن مي شوم.
منم غريق درياي عشقت
باتو يا بي تو

نرگس
رنگین کمان می شکند،
یخ آب می شود،
مرد ولی،هماره ایستاده
به دلت فکر کن
به آغازی که از آن امده ای
به تمام آنچه در دست داری
و در این دوباره آغازیدن
یا برای درد آغوش باز کن
یا زندگی را با عشق باور کن
ادعاي بي كسي ام دروغ نيست
از وقتي تو رفته ايي
هيچ كس حال مرا نمي پرسد.
نرگس
اين روزا اونقدر قلبم شكسته كه دستم به قلم نميره.
نگاهي به دل نوشته هاي قبليم مي كنم:
مچاله هاي اعصابم را
جمع مي كنم
بهم مي چسبانم
و دوباره از نو
به حرمت عشقت
خراب خواهم كرد.
میان قلبت خالی است؟!
خرده های شکسته قلبم را
در خالی قلبت
بارها و بارها خواهم دوخت
قلبت با وصله هائی از تکه قلبم
برای مهرورزی،در سینه ات خواهد تپید
تو کینه را کنار خواهی زد
و من
با آسودگی
چشمانم را
برای همیشه
خواهم بست
ترک خورد از
صدای پر حرف سکوت.
ولی در قلبم،
عشق سخنی جاودانیست
با تو هستم،با تو
ای رفیقی که نداری امید
نا امیدانه بخند
دل به دنیا مسپار
زندگی کاروانیست که هر روز
ناله کنان از بر چشم زمان می گذرد
دیده ات را بگشای
کاروان رفت
تو از قافله دوری ای دوست
خاک را باور کن
ای نهالی که نداری امید،
نا امیدانه بمان،
چون من خسته دل و شوریده
خاک مرکز یک جنبش و برخاستن است
هر نهالی ز نهال دگر است
هر امیدی ز امید
طوق تنهائی را
ز گلویت بگشای
فکر یارانت باش
عشق تو رفت که رفت
هستی ات را که نبرد
فرض کن
باغبان بودی و او یک گل ناز
دست غیبی زد و یکباره بریخت
فرض کن
آهوی دشت بود و تو صیاد
لحظه ای چند گرفتی
ز کمند تو گریخت
دستهایت پاک است
هر شبانگاه به منزلگه یکتا برسان
خاک دل را بزدای،خویشتن را بسپار دست زمان.
رفته اي بي خداحافظي
دست هايم را برده ام بالا
اي خدا نگهدارش باش.
دور از من باشي اما شاد
من دلم غمگين نيست.
كوله باري بر پشت
رو به جاده كرده ايي بي من
باشد هر چه تو بخواهي
من دلم راضي نيست
سخت شود لحظه هاي تو.
من گذشتم از عشقم
غصه اي نيست فقط
جان هر كه دوست مي داري
بي خبر نگذار مرا از حال خويش
نرگس



حرفي ندارم فعلا!!!
می آید پائیز من.باز باران با ترانه...پائیز رنگارنگ.با حیرت می پرسند در این فصل غم گرفته خزانی،در این فصل مرگ،رنگین کمانی که به توصیف نشسته ای بر کدامین افق می درخشد؟اما این فصل تولد من است و مگر نه اینکه هر تولد مرگی است بر دوره ای و عمری؟
من زاده خزانم،زاده عریانی.شاید همین است که حقیقت را می خواهم بی پرده.حقیقت بی برگی درختان.
نمادهای آرامش را عمری دوره کرده ام.خوابیدن زیر برف لذت بخش تر از خوابیدن زیر سایه است.چون پوشیده شدن از پوشاندن ساده تر شد.تابستان نفسم تاب نمی آورد
بیست و پنجمین گردش خزان است که می بینم.چند صبح دیگر باید به انتظار تو ماند؟

می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم

حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم

آنگونه که هیچ کس تا کنون چنین نکرده باشد

می خواهم که هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم

نه اکنون،بلکه هر زمان که خودت می خواهی

می خواهم رفیق شفیقت باشم

در آن زمان که آهنگ نبرد کنی،

در کشاکش مبارزه با زندگی

برایت دعا می کنم

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای

امروز،فردا و فرداهای دیگر

تا آخرین لحظه حیاتم

می پرسی چرا؟

زیرا تو نیز بهترین دوستی بوده ای که تا کنون داشته ام






اهنگ وبلاگ به خاطر تولد مريم تا مدتي اين شعره:
دختر شباي پاييز مي مونم با تو هميشه
واسه من هيچكي تو دنيا مريم خودم نمي شه
مريم پاييزي من
مريم پاييزي من
اميدوارم به همه خواسته هاي قشنگت برسي مريم جان.

موفق باشي و هميشه شاد
تولد تولد تولدت مبارك

خب اينم از كيك




اينم از بادكنك


تولدت مبااااااااااااااااااااااارك
مريم
فردا تولد يكي از ما دوتاست!!!! ![]()

خش خش برگ هاي پاييز زير پايم انعكاس فصل چشمان توست.
غروب همچنان غروب مانده و شب نمي شود.
گويي امروز مي خواهد براي هميشه جاودان بماند
و تا زمين باقيست ثبت كند در صفحه روزگار روز آمدنت را.
مهربان من!
تو بودي كه گفتي:
" بيا من و تو به ياد رفاقت خاطراتمان در افق غربت زداي دوستي
خزان عشق را پرپر كنيم "
به پاس صداقت لبخند هايت
تمام گل هاي زمستاني باغچه ام تقديم تو
متولد ماه برگ و باد
تولدت مبارك

مريم جان تولدت مبارك


حقيقت دارد كه تو مي تواني
تارهاي مرده قلب مرا
با نوازش چشم هايت روح بخشي.
نوازنده جادويي من
حقيقت دارد كه من مي توانم
با تبسم تو آتش بر دل نوشته هاي مجنون زنم.
از غروب دلگير مشو
ثانيه اي چشمهايت را ببند
تمام غروب هاي عمرمان را محو آفتاب مي كنم.
تا تو دستي به تارت مي زني
دستي به سر و روي شعر خسته ام مي كشم.
برخيز
ساز تو دنياي ديگريست.
آيه هاي عشق هنوز هم وحي مي شوند
تا زماني كه تو روي زمين ايستاده ايي
پيامبر جنون.
حال غريبيه امروز. گرچه همه روزهام داره به غربت مي گذره. اما امروز خيلي دلتنگم. خيلي حرفا هست كه نمي شه زد. خيلي حسا هست كه نمي شه گفت.چقدر هوا سرد شده امروز.
نوارم داره حال منو تكرار مي كنه:
كي گفته بود كه تنهام
وقتي تورو ندارم
بازم مي گم بدوني
منم خدايي دارم.
خدايي
..................
نه
ديگر به من نگو جادوگر
ديگر هيچ وردي نمي كند اثر.
يك زماني چشم هايت جادوي دستم بود.
سحر كدام حرف شدي؟
جادوي كدام واژه ها تو را از من گرفت؟
شوق چه آينده ايي تو را تسخير كرد؟
طلسم كه شدي
كه هر چه تلاش مي كنم
اين نسخه باطل نمي شود انگار.
آه كه چه شكسته است
چه خسته است
اين جادوگر عاشق تو.
نرگس
تنهائیت را به شقایقها گفتی و مهربانی را بر بال کبوتران نوشتی و به سمت ما پرواز دادی.
تو همان مسافر غریبی که سیب را فهمیدی و آب را معنا کردی.
تو همان دوره گرد آشنائی که سکوت شهر را به آواز شقایقها پیوند دادی.
شعرهایت را نفهمیدند و با تو نامهربان بودند
چه بی تفاوت بود برای مادر من غربت مدام کلاغ!
چرا نمی دانست
کلاغ خواب مرا با خودش کجا برده
چرا نمی پرسید؟
و من از اول هر قصه به یاد او بودم
کلاغ قصه دیروز تو باز در راهی؟
به خانه ات نرسیدی هنوز؟
چقدر پیر شدی
کجاست عاقبت این همه سفر کردن؟
کلاغ !
اول آوارگیت یادت هست؟
چرا تو را برای همیشه کلاغ پر کردند؟
کبوتران بودند,عقابها بودند و نیز کرکسها
تو را برای چه این گونه در به در کردند؟
سیاه معمولی!
به جر تو هر که پری داشت,لانه ای هم داشت.
همیشه قصه به سر می رسید
چه بی تفاوت بود برای مادر من غربت مدام کلاغ!
اين دل نوشته يادگاريست
يادگار لحظه هاي سر بر شانه تو گذاشتن
ياد بود ثانيه هاي مست بودن
بي قرار بودن.
شعف عشق مي چكد از چشم هايم
به ياد تمام دلواپسي ها و نگرانيهاي عاشقانه مان
به ياد عهدي كه سپرديش به باد
بيا چند لحظه سكوت كنيم.
نرگس
توئی که سرشارترین نگاهم همواره پیشکش توست
توئی که زیباترین لبخندم همواره هدیه توست
توئی که صادقانه ترین سخنانم را بی کم وکاست برایت بازگو میکنم
توئی که ساده ترین خواسته هایم را بی کم و کاست از تو میخواهم
توئی که ذره ذره تمامی وجودم را تسخیر خود ساختی
توئی که در تمام وجودم شور و عشق پدید آوردی
توئی که هر لحظه بودنت مرا آرامش است
توئی که تمام زندگی منی
توئی که شب را برایم ستاره آوردی
توئی که هرگز لحظه ای از خاطرم دور نبوده ای
توئی که می خواهمت
توئی که نباشی میمیرم
توئی که همه منی
منی که بی تو هیچم
بی تو هیچم
بی تو هیچم
در وسعت نگاه من
فقط چشم هاي تو جاريست.
چيزي نگو
بگذار نگاهت كنم
همين براي من كافيست.
نرگس
تا آرام گیرم از این آشفتگیها
آغوشت کتمان تمام تاریکیهاست
تمام تحکمها
ولی افسوس...
پی نوشت:برای دوستی که زود و بد قضاوت کرد
دوستت دارم را که زمزمه میکنی
با خود می اندیشم:
چقدر حقیرند دیوارهای سنگی که بینمان کشیده اند
آری عشق حد و مرز ندارد
وقتی نگاه در نگاهت میشوم
چه پر شورم
چه مسرورم
توصیف این همه شادی بس سخت و دشوار است
برای بیان آن لحظه ابدیت
که در آغوشم کشیدی
که در آغوشت کشیدم
در صبحگاه روشنای زمستان
در روی زمین
زمینی که ستاره ایست
نگاهت مي كنم
شوقي در چشمهايت نيست
جسد عشق پيداست.
نرگس
نشسته ام به سبك ديوانگان
خيره در چشم هاي ديوار
مي خندي و مي پرسي:
" نكند عاشق شده اي؟!"
چه بگويم
حرفي نمانده دگر
نرگس
زمهریر دستانت را با حرارت وجودم گرما بخش
و به یاد آر
به یاد آر این قلبی که در سینه می تپد از آن توست ... ![]()
باور نمي كني دوستت دارم
باور نمي كنم دوستم نداري
چه خيالات كاذبيست
رسيدن باورهاي ما بهم
نرگس
خبر گمشدنت
تازه نيست
روزهاست كه تو هم هستي و هم نيستي
نرگس
نگفتمت يك روز
تركي بر شيشه فانوس افتاد
رنگ دل پريد
شانه هاي پنجره بغضشان شكست.
دست طوفان حمله كرد
شمع دل خاموش شد
قلم از دست من لغزيد
اشك تنهايي ام خنديد
واي شهزاده فانوس هاي روشن من
نگفتمت مگربيا
شاعر تو اينجا
بي شمع و فانوس مانده.
نرگس